X
تبلیغات
در حال تغییر نام به سوی "راه دیگر" - چه زود گذشت
بالاخره "راه دیگر" را جستم

آنروزهای که کودک بودم، کسی برایم سخت نمی گرفت و هیچ چیز سخت هم نمی گذشت، شاید هم خودم سخت نمی گرفتم.

آنروزهای که هنوز پا به مکتب و مدرسه نگذاشته بودم و صبح زود به مسجد محل ما برای یاد گرفتن قرآن می رفتم، هنوز به خاطرم است. هنوز به یاد می آرم اولین روز رفتن به مکتب را، صنف اول "ب"؛ اولین هم صنفی هایم هنوز چند نفرش نام هایشان به یادم است. حتی به خاطر می آرم که در اولین میز و چوکی چوبی سه نفره بهم چسپیده نشستم و باران می بارید.

آن روزها برای گرم شدن هوا روزشماری می کردم و برای رسیدن یک زمستان خیلی وقت منتظر می ماندم، برای بهارش هم.

آب آوردن از بمبه آب آنطرف تر از مسجد برایم خسته کننده نمی شد. آبش بسیار شیرین تر از آب چاۀ خانه ی ما بود.

پنج سال از اولین سال مکتب رفتنم گذشته بود همه ساله اول نمره می شدم، آن سال هم اول نمره شدم و در سر صف تشویق شدم. اما هنوز هم اصلا نمی دانستم سختی های زندگی یعنی چی؟

یادم است صنف هفتم بودم، پدرم (که خدایش جنات نعیم نصیبش کند) زمانی که از یک مسافرت برگشت دچار بیماری شدیدی شد و خانه نشین شد. همان سال وضعیت مردم و مملکت هم اصلا خوب نبود، بعد از بیماری پدرم در چهاریک دوم مشروط شدم، اما در امتحان سالانه دوباره اول نمره شدم. زندگی کم کم میخواست طعمش را به من بچشاند. روزگار داشت سخت شد...

هر چند وقت یک بار با مادرم (که باید خیلی بیشتر از اینها قدرش را بدانیم) برای فروش مقداری طلای (دستبند، انگشتر، گوشواره و بالاخره گردنبند) که داشت به بازار می رفتیم، بعد از هر فروش مقداری مواد غذایی می گرفت.

آهسته آهسته جنگ های راکتی بر سر کابل زیاد شده بود، مواد آذوقه به کابل نمی رسید، سالهای 1368 و 1369 را می گویم، تقریبا مکاتب هم نیمه تعطیل بودند گاهی مکتب می رفتیم و گاهی هم به دلیل مشکلات امنیتی و راکت بازیها رخصت بودیم، گاهی رخصتی های به چندین روز و هفته طول میکشید و من نیم روز را شاگرد خلیفه ولی بودم او آهنگر ماهری بود و از اقوام ما بود. بادی (بدنه) موترهای مینی بوس را می ساخت و نو می کرد، گاهی هم بادی موتر های 1620 را کابین دار می ساخت.

هنوز به خاطر دارم و چه زود گذشت

در تابستان 1369 آنروزهای که شاگرد صنف نهم "ز" لیسه عمرشهید (نادریه) بودم، مسافر شدم، مهاجر شدم، سرگردان و ویلان و جالب است اگه بگویم که پدرم مرا تنها اول به خدا و بعد به یک نفر از دوستانی سپرد که قرار بود ایران برود (البته او رفت و آمد کارش بود)

از میدان هوایی کابل به مزار و از آنجا به هرات

از هرات تا اسلام قلعه با موتر عسکریی رفتیم که تعداد کارتن های شکستنی باب  هم بار داشت، موتر در نیمه راه  در اثر بی احتیاطی دچار حریق شد. چه انداختن انداختنی بود، هرکس خود را از پشت موتر عسکری به پایین می انداختند و موتر همچنان در حال حرکت بود.

راننده هوشیاری بود یک نفر نظامی که پهلوی راننده نشسته بود خود را از دروزاه بیرون کرد و گفت موتر استاده نمی شود خودتان را پایین بیندازید. و خوشبختانه در همان نزدیکی رودی آبی بود که خود را در آنجا رساند و آتش خاموش شد

بعداً برای ما گفت که اگر موتر می ایستاد امکان سرایت آتش به جلو موتر زیاد بود.

در مسیر یک موتر را مین زده بود اما موتر عسکری بی توجه به آن موتر که هنوز ممکن بود تعدادی زخمی و زنده در آن باشد از کنارش گذشت و به راه خود ادامه داد.

یکی از نظامی ها خود را به پشت موتر رساند و گفت این منطقه انور هفت بلا است، به روی موتر خم شوید و محکم بگیرید...

بالاخره به اسلام قلعه رسیدم، عصر بود، در اتاقی که فراهم شده بود جابجا شدیم و بعد از آنکه روشنی کم کم جایش را به تاریکی شب می داد یک نفر آمد و بعضی حرفهای را پس پس کرد. بعد از رفتنش فهمیدم که او کسی است که باید ما را از مرز عبور دهد.

بعد از گذراندن یک روز دیگر، شبانه حدود ساعت 9 به طرف مرز حرکت کردیم و بعد از حدود 9 ساعت پیاده روی از مرز گذشتیم و مهاجر شدن آغاز شد.

 

هرچند این مهاجرت مزایایی و مضرات خاصی خود را برایم داشت بالاخره سیزده سال با درس خواندن و درس دادن و بافتن قالین و نجاری و و و ... گذشت.

در سال 1381 یکبار موقتا به افغانستان آمدم که متأسفانه زمانی که من در کابل بودم پدرم داعی اجل را لبیک گفته و دیگر هرگز ندیدمش و در پاییز 1382 یک بار دیگر در خانه پدری خود در کابل مسکن گزین شدم.

اما چه زود گذشت این سالها، مثل یک لحظه، دیگر فرصتی برای آرزو کردن برای رسیدن سال نو و عید وجود ندارد، پشت سر هم سال ها می آیند و عید ها می گذرند.

در سال 1385 ازدواج کردم گذر زمان همچنان سرعت می گیرد.

باورم نمی شود که باید برای مردن هم فکری بکنم.

آنروزها آرزوهای زیادی داشتم؛ خیلی از آرزو دیگر فراموش شده اند و برای بدست آوردنشان خیلی های دیگر هم فرصتی نمی بینم. بچه هایم دارند بزرگ می شوند، جالب است حرف پسر بزرگم که حدود پنج سالش هست؛ عکس خدابیامرز پدرم در دیوار آویزان هست، یک روز پسرم گفت: بابه بزرگ وقتی مرد تو بزرگ بودی؟ گفتم بلی پسرم؛ باز گفت: حالی من هم بزرگ شده ام تو کی می میری؟ این سوالی برایم عجیب بود. بلی زندگی همین آمدن رفتن هاست و جابجا شدن نسل ها.

وقتی دیشب خواهرم برایم پیام تبریکی تولدی ام را فرستاده بود من جاخوردم چون خودم فراموش کرده بود که امروز سالگرد تولدم است، صبح که فیسبوک را باز کردم چند پیام هم از طرف دوستان رسیده بود که از همه ایشان تشکری می کنم، واقعا من فراموش کرده بودم این تاریخ را.

خیلی زود گذشت. کاش می شد برای آمدن عید بی صبرانه منتظر می ماندم، برای سال نو شدن روز شماری می کردم. و گذر لحظه لحظه را حس می کردم.

باز تکرار و به تکرار می گویم چه زود گذشت این سی و شش سال

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/31زمان 12:9 بعد از ظهر  توسط فطری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
چگونه سخن گفتن میزانیست برای چگونه اندیشیدن

پیوندهای روزانه
تصویر
افغانستان امروز نوشته های دوست اندیشمندم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
92/05/01 - 92/05/31
91/02/01 - 91/02/31
91/01/01 - 91/01/31
90/12/01 - 90/12/29
90/11/01 - 90/11/30
90/10/01 - 90/10/30
90/09/01 - 90/09/30
90/08/01 - 90/08/30
90/07/01 - 90/07/30
90/06/01 - 90/06/31
90/05/01 - 90/05/31
90/02/01 - 90/02/31
90/01/01 - 90/01/31
89/12/01 - 89/12/29
89/11/01 - 89/11/30
89/10/01 - 89/10/30
89/09/01 - 89/09/30
89/08/01 - 89/08/30
89/07/01 - 89/07/30
89/06/01 - 89/06/31
89/05/01 - 89/05/31
89/04/01 - 89/04/31
89/03/01 - 89/03/31
89/02/01 - 89/02/31
89/01/01 - 89/01/31
88/12/01 - 88/12/29
88/11/01 - 88/11/30
88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
آرشيو
آرشیو موضوعی
سخن آغازین
پیوندها
افغانستان امروز (سید سرور حسینی مهرورز)
برگ سبز (محمد نادر رحمتی)
اینجا یکی از هزاران بعثت است است (سید محمد تقی اخلاقی)
رهرو (دکتر محمد جواد احمدی)
پر پرواز (محمد رضا رضوانی)
یادداشت ها و تأملات (دکتر محمد امین زواری)
خانه کودکان افغان
شُکُوه
حرفهای دلم (محمد قادر میرزایی)
افغانستان (مرتضی رحیمی)
پیامک های دل (حسن جعفری)
سنگ صبور (حسین ایوبی)
نسل من (ابراهیم حجازی)
گذر قصاب ها!!!(محمد امین محمدی)
اشتعال و بیداری (سید سلیمان حسینی)
دانلود
دانلود رایگان
Display Time