تبليغاتX

وبلاگ تصویر را فراموش نکنید

فقط یک کلیک

در حال تغییر نام به سوی "راه دیگر"
بالاخره "راه دیگر" را جستم

بالاخره رئیس جمهور افغانستان برای بازگشت کوچی ها از بهسود به مناطق خزانی و زمستانی‌ایشان فرمانی را صادر کرد. برای من چیزی که جالب جلوه کرد در فرمان تصریح شده  است که با در نظر داشت اسناد شرعی، عرفی و فرامین دولتی بررسی همه جانبه صورت گیرد.

فکر می کنم یکی از مشکل سازترین بخش های این فرمان، همین "فرامین دولتی" باشد که در سالهای سیاه و خفقان؛ شاهان غاصب و زورگو تحت فرامینی، مناطقی را به فلان قوم کوچی یا فلان طائفه هدیه داده و یا فلان چراگاهی را به فلان رمه دار پشتون (کوچی) شاهانه بخشیده که حتی گاهاً مردم بومی از ترس شاه و موظفین شاه، مناطق و چراگاههایشان را ترک کرده و به مناطقی دیگری برای زندگی پناه برده بودند.

اگر فرامین شاهان غاصب و زورگو هم سند مالکیت تلقی گردد مشکلات مردم هزارجات حل نخواهد شد.

...

به هر صورت ضرر را از هر جا مانع شوی فایده است اما ضرری که محرز هست را چرا اینقدر دیر باید مانع شد. ضرری که هم به مردم ساکن و بومی رسیده و این ضرر رسیدن در جریان هست و هم به کوچی ها!

در این گیر و دار مزارع که فقط نان "بخور و نمیر" شش ماه زمستان مردم ساکن را تأمین میکرد از بین رفت و فقط از خسارات جانیکه میتوانست در حمله و دفاع افزایش یابد تا حدی جلوگیری شد. ولی خسارات جانی مردم منطقه در طول زمستان سردی پیشرو که آذوقه هم نداشته باشند مشخص خواهد گشت. لذا دولت و مردم از همین حالا برای یک تراژدی جدید خود را باید آماده کنند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31زمان 6:18 بعد از ظهر  توسط فطری | 

 

وقتی که تصمیم گرفتم با برادرم بروم ایران شوق خاصی برایم دست داد؛ به سرعت به برادرم وعده دادم که من هم با شما در این سفر خواهم بود.

کاش هیچوقت این وعده را نمی‌دادم!!!

نامه رسمی به سفارت ایران فرستاده شده بود و من انتظار داشتم ویزه ایران خیلی زود جور شود و پاسپورتم آماده گردد؛ و راهی ایران گردیم.

خیالی خوشی بود.

بعد از حدود سه هفته، برادرم گفت: "روز دوشنبه انشا الله برای ویزه می رویم سفارت ایران"

باید حدود ساعت دو بعد از ظهر به صف ویزه می ایستادیم تا نوبت ما برسد؛ از همان آغازین لحظات که آنجا رفتم توجه‌ام را رفتار چند نفر عسکری که ظاهراً مسئول امنیت سفارت بودند جلب کرد؛ به هر کسی یک چیزی می گفتند و هر چند لحظه یکبار فریاد می‌کشیدند که: "بشینید" "پس بیایید" "پیش بروید"

از ساعت دو گذشت و کم کم ساعت به دو سی دقیقه نزدیک شد در حالیکه صف تقریباً بیش از چهار صد – پنجصد نفر بود. ناگهان غلغله‌ای ایجاد شد، سربازها و صاحب منسب ها باز فریاد می‌زدند "بشینید" "بشینید، گپ را نمیفامین" "میگم بشینید در یک لین بشینید" فهمیدم که اتفاقی باید افتاده باشد، یک نفر که بعداً فهمیدم نامش "کوهزاد" است و کنسول سفارت است از دروازه بخش کنسولی سفارت بیرون آمد، با ژست خاصی تا آخر صف رفت، صف را از نظر گذشتاند و چند جمله کوتاهی به سرباز و صاحب منسبی که همراهش بود گفت، حالا چی گفت متوجه نشدم! و بعد بلندتر گفت "کسی دیگری در صف نگذارید!"

با همان ژست برگشت و به درب فلزی وارد شد. حالا سربازها و صاحب منسبان دروازه سفارت با مردم چگونه برخورد داشتند بماند، ولی چیزی که خیلی برایم جالب و دردآورد بود این است، کسانیکه در صف ایستاده بودند همانند مردمان بی زبان و مطیع مطلق هرچیزی که آنان می‌گفتند بدون چون چرا می‌پذیرفتند، حتی در مقابل برخوردهای فزیکی آنان نیز عکس‌العملی نشان نمی‌دادند.

زیاد می‌شنیدم که در سفارت ایران مردم تحقیر می‌شوند، توهین می‌شوند و حتی مورد لت و کوب قرار می‌گیرند، اما فکر نمی‌کردم که به این شدت باشد.

ساعت دقایقی مانده به سه و نیم بعد از ظهر را نشان می‌داد، من هم مثل خیلی‌ها، در اتاقک کوچک که قطعاً مناسب پذیرایی ارباب رجوع در نمایندگی سیاسی یک کشور بزرگ مثلی ایران نبود وارد شدم. نزدیک به بیست نفر؛ هفت – هشت نفر درست مقابل درب ورودی که هر وقت دروازه باز و بسته می‌شد نفر آخر مجبور بود برخیزد و بنیشیند، و حدود ده – یازده نفر هم در سمت راست روی چوکی نشسته بودند.

من همان آخرین نفری بودم که با هر بار با باز بسته شدن دروازه فلزی باز از جا بلند می شدم.

یک یک نفر جای یکی دیگر خویش را اشغال می‌کردیم تا رسیدم به کلیکنچه کوچک چوبی که رویش شیشه سکوریت گرفته شده بود و به زحمت مسئولی پاسخگویی در آنطرف دیده می‌شد.

بعد از آنکه پاسپورتم را گرفت، چهار پنج دقیقه طول کشید تا به آن نگاه بیاندازد، چرا که مصروف نوشیدن یک پیاله چای بود. به کامپیوتر نگاهی انداخت و بعد تعداد کاغذ را نگاه کرد و گفت: فردا ساعت دو بیایید.

به همین مقدار من هم اکتفا کردم و فردای همان روز؛ روز از نو روزی از نو همین ماجرا را سپری کردم و باز به همان کلکینچه رسیدم. بعد از چند دقیقه پاسپورتم را تحویل سربازی که در داخل اتاقک بود داد و مرا به چوکی های سمت راست دروازه ورودی راهنمایی کرد.

پسرک جوانی که با لهجه بسیار غلیظ ایرانی صحبت می‌کرد، کسانی را که از اتاقک مصاحبه بیرون می‌آمدند نه با زبان بلکه با گرفتن از دست یا شانه‌ایشان و به بیرون از اتاقک راهنمایی می‌کرد، و گاهاً زیر لب به خودخوری و گاهاً بیشتر از آن می‌پرداخت.

یادم است بنده خدایی یکی دوبار در باره روال کار آنجا سوال کرد که با خشونت تمام او را از اتاقک انداخت بیرون و با خود زمزمه کرد: که "اینها هیچ زبان حالیشان نیست"

خوب بگذریم!

آهسته آهسته به اول صف رسیدم، تقریبا دو – دو و نیم ساعتی بود که انتظار کشیده بود و با انتظار دیروزی تقریبا چهار - پنج ساعتی می‌شد. هوا به شدت گرم بود و هوای اتاقک نیز چندان بهتری از بیرون نداشت، هوای بسته و تنگ.

اتاقک دیگر روبروی آخرین چوکی سمت راست اتاقک پذیرایی بود، هر وقت که دروازه باز می‌شد میزیکه آقای کوهزاد پشتش نشسته بود دیده می‌شد. تعدادی زیادی از متظرین ویزه ایران می‌گفتند که "حرف آخر را در باره ویزه همی می‌زند."

من غرق در نا بسامانی های موجود در ذهن خودم بودم که با صدای آرم نامم را از اتاق روبروی آخرین چوکی سمت راست دروازه ورودی که نشسته بودم شنیدم، وارد اتاق شدم؛ بلافاصله گفت: "شما روز دو شنبه بیایید"

با شنیدن این حرف سخت نا راحت شدم، هر قدر خواستم چیزی نگویم نشد.

گفتم: "ببخشید، اگه امروز نمی‌شد دیروز می‌گفتید که باید هفته بعد بیاید، من که بیکار نیستم که هر روز دو – سه ساعت اینجا استاد شوم و بعد برِم بگید که فردا یا یک هفته بعد بیا، می‌شد دیروز برایم بگویید که یک ماه بعد بیا من حرفی نداشتم یک ماه بعد می‌آمدم."

بدون اینکه عکس العملی از خود نشان دهد گفت: "دیروز که شما نیامده بودید"

-            "آمده بودم، و برایم گفتند که فردا ساعت دو بیا"

-            " کی به شما گفت که فردا بیا"

-            " همی آقای که مسئول پاسخگویی است پشت کلیکنچه نشسته"

نامی را صدا زد. یک جوان خوش قامت از دروازه کنار که به پشت شیشه های سکوریت راه داشت آمد.

-            "بلی"

-            "شما به اینها گفتی که امروز بیایند"

فکر می‌کنم پسرک فراموش کرده بود، اما من یادم بود که وقتی پاسپورتم را نگاه می‌کرد از دوستش سوال کرد که "نامه 388 کجاست؟" قبل از آنکه چیزی بگوید، گفتم: "نامه 388 دیروز گفتید فردا ساعت دو بیایید"

پسرک گفت: "بلی درست است من گفتم"

-            چرا

-            دیروز نامه‌ایشان پیدا نشد

کنسول اول چیزی نگفت، پسر جوان دوباره وارد دروازه که آمده بود شد و آقای کوهزاد رو به من کرد و گفت: "بفرمایید روز دوشنبه هفته دیگه بیایید"

-            "شاید من از این ویزه و سفر منصرف شوم اما چیزی که مهم است این است که شما می‌خواهید مرا سرگردان کنید، شاید برای من هم این ویزه خیلی مهم نباشد اما به عنوان یک مکان سیاسی اینگونه امروز و فردا درست نیست"

-            "من به عنوان مسئول به شما نگفته‌ام که امروز بیایید، اما امروز من به عنوان مسئول می‌گم که دوشنبه بیایید، می‌شود، "

-            "کسی که برای چهارصد – پنجصد نفر جوابگویی می‌کند مسئولیت ایشان پس چیست، اگه مسئول نیست پس اجازه پاسخگویی صریح و وعده امروز فردا را ازش بگیرید، و اگر اجازه دارد پاسخ بدهد پس باید مسئولیتی وعده‌ای که می‌دهد و سرگردانی دیگران را به عهده بگیرد. چون در یک اداره فردی که پاسخ می‌دهد نقش نماینده همان اداره را دارد. ارباب رجوع همو را مسئول می‌داند..."

برادرم آرام دستم را کشید و رو به کنسول گفت: "ببخشید، بیا بریم"

من مصمم بودم که دیگر به سفارت نروم و چهار شنبه و پنجشنبه و جمعه و شنبه و یک شنبه و صبح دوشنبه گذشت، ساعت حدود یک را نشان می‌داد که برادرم زنگ زد و برایم گفت ما در صف سفارت هستیم و تو هم بیا و همینطور توجیه می‌کرد که حالا که زحمت‌های اولیه‌اش را کشیدی و و با من هم برای انتقال اموال منزل کمک می شی، بیا؛ اگه شد ویزه‌‌ات را بگیر و اگه نشد هیچی!

به هرصورت با بی‌میلی و بی رمقی به سمت سفارت روان شدم و اصلاً روحیه دوباره ایستادن در صف نداشتم، قصه کوتاه؛ نوبت رسید و پاسپورتم را تاریخ زد که باید روز شنبه برای تحویل هزینه ویزه و پاسپورت به سفارت بروم که رفتم و با جمعیت تقریبا هزار نفری رو به رو شدم. تعدادی برای درخواست ویزه، تعدادی برای گرفتن ویزه و تعدادی هم مثل ما برای تحویل هزینه ویزه آمده بودند. خوشبختانه برادرم صبح زود رفته و نوبتش نزدیک بود پول مرا هم پرداخت و پاسپورت را تحویل دادیم و روز پنجشنه برای گرفتن ویزه رفتم و گرفتم؛ آنروز چی اهانت ها و برخورد های را دیدم، گذشت و باشد!!!

ایران هم رفتم، حرم مطهر امام رضا(ع) را هم زیارت کردم و با دل پردرد شکوه و شکایتم را در آن مکان مقدس کردم و با آن دیار خدا حافظی کردم اما این خدا حافظی یک خداحافظی معمولی نبود چون با خودم عهد کردم تا زمانی که برای گرفتن ویزه تا این حد تحقیر و توهین شوم دیگر حتی قصد زیارت اماکن مقدس را هم نکنم. و همه کسانی را که در این امور دخیل اند را با خدایشان واگذارم.

 

السلام علیک یا ثامن الحجج

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19زمان 3:6 بعد از ظهر  توسط فطری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
چگونه سخن گفتن میزانیست برای چگونه اندیشیدن

پیوندهای روزانه
تصویر
افغانستان امروز نوشته های دوست اندیشمندم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/08/01 - 87/08/30
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/06/01 - 86/06/31
85/11/01 - 85/11/30
85/09/01 - 85/09/30
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
آرشیو موضوعی
سخن آغازین
پیوندها
افغانستان امروز (سید سرور حسینی مهرورز)
برگ سبز (محمد نادر رحمتی)
اینجا یکی از هزاران بعثت است است (سید محمد تقی اخلاقی)
رهرو (محمد جواد احمدی)
پر پرواز (محمد رضا رضوانی)
یادداشت ها و تأملات (محمد امین زواری)
خانه کودکان افغان
شُکُوه
حرفهای دلم (محمد قادر میرزایی)
افغانستان (مرتضی رحیمی)
پیامک های دل (حسن جعفری)
سنگ صبور (حسین ایوبی)
ابراهیم (ابراهیم حجازی)
گذر قصاب ها!!!(محمد امین محمدی)
Display Time