تبليغاتX

وبلاگ تصویر را فراموش نکنید

فقط یک کلیک

در حال تغییر نام به سوی "راه دیگر"
بالاخره "راه دیگر" را جستم
از دوستان بسیار خوبم سوال کردم:

مهمترین چیز همین حالا برایت چیست؟

۱- فامیلم

۲- یک پیاله چای سیاه گرم

۳- زندگی ام

ولی واقعاْ مهمترین چیز، همین حالا برای من چیست؟!!!

اگر آدمها در این دنیا بدون هدف باشند و برای زندگی خود دورنمای مشخصی نداشته باشند هر کوچه زندگی او را به طرف خود خواهند خواند...

می دانید کوچه های زندگی کوچه های پر زرق و برقی هستند و گاهی آنقدر نور این کوچه زیاد هستند که دیگر چشم قادر به دیدن نخواهد بود.

پس ما باید بدانیم که کجا میرویم و برای آینده برنامه مشخصی داشته باشیم.

یاد ما نرود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/27زمان 4:16 بعد از ظهر  توسط فطری | 

حقیقت تلخ است!!!

این سخنی است که معمولا خیلی آدمها زمانی که موضوعی را بیان می کنند و اطرافیانشان را چندان خوش نمی آید به زبان می آورند.

برایم خیلی جالب است!!!؟

اگر کمی فکر کنیم، می بینیم که حقیقت نه تلخ است و نه شیرین! حقیقت، حقیقت است.

اگر کسی را خوش می آید و دیگری را خوش نمی آید مربوط به این می شود که طرف مقابل به چه اندازه در مورد اندیشیده است.

آدمها باید کوشش کنند که حقیقت را بگویند، ولی توجه داشته باشند که گفتن حقیقت هم مکان و زمان خودش را می طلبد و مهمتر از آن است که به حقیقت آن حقیقت پی برده باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/26زمان 8:35 قبل از ظهر  توسط فطری | 
شاید بهترین تعبیری که از عدل شده همین جمله باشد:

«عدل یعنی قرار دادن هرچیزی سرجایش»

معنی این سخن چیست؟  و با کدام معیارهای باید جای هرچیزی را تشخیص داد؟

به نظر کاری سختی می رسد!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/18زمان 9:46 قبل از ظهر  توسط فطری | 

یکی از دوستان می گفت: زندگی را باید با خوشبینی بهش دید. هیچ بدی در دنیا وجود ندارد، تا وقتی که خودت خوب هستی همه خوبند...

گاهی باخودم فکر می کنم: آیا واقعا زندگی را خود آدمها می سازند یا زندگی آدمها را می سازد؟ به هر صورتی که باشد بالاخره آدمها هم نقش دارد؟

ولی نباید هیچ چیزی را شوخی پنداشت و همه را خوب دید، چرا که اگر همه چیز خوب باشد دیگر بدی نباید وجود داشته باشد...؟؟؟!!!

این حرفها مرا به یاد داستانی می اندازد شاید خالی از لطف نباشد.

خلاصه ی آن داستان به این صورت است:

جوانی که سالیان دراز از خانه و زندگی و مادر و خواهرش دور بود، در حالی که با دختری زیبای هم ازدواج کرده بود و صاحب مال و پولی هم شده بود به ده خود برگشت و یک اتاق دورتر از خانه ی قدیمی ایشان اجاره کرد:

روزی بعد به سراغ خانه و مادرش و خواهرش که حالا جوان زیبای شده بود رفت، و نخواست خودش را معرفی کند تا بعد از مدتی بتواند با شیک پوشی و ثروتمندی اش مادر پیر و خواهر جوانش را غافلگیر کند.

مادر و خواهرش حالا یک قهوه خانه کوچک داشتند، و جوان ثروتمند نیز هر روز برای صرف قهوه به آن قهوه خانه می رفت و بعد از نوشیدن قهوه پولی قابل توجهی به صاحبان قهوه خانه می پرداخت. اما دختر جوان صاحب قهوه خانه توجهی به آن مرد نمی کرد و ذهنیت بدی هم نسبت به او پیدا نموده بود.

...

یک روز که قهوه را نوشید و برای پرداخت پول رفت با دعوت صاحبان قهوه خانه او به اتاقی دیگری دعوت شد.

شب گذشت و او به اتاقی که اجاره کرده بود بر نگشت.

فردا صبح زود خانمش خود را به قهوه خانه رساند و از صاحبان قهوه خانه سراغ مردی را گرفت که چند روز در اینجا می آمده و قهوه می نوشیده.

صاحبان قهوه خانه اظهار بی اطلاعی نمودند و خانم جوان مجبور شد تا رازی را که وجود داشت به آنها بگوید ولی کار از کار گذشته بود.

صاحبان قهوه خانه، با طمع به ثروت مرد جوان او را کشته بودند.

***                                         
***

شاید واقعا در زندگی هیچ چیزی شوخی بردار نباشد.

حداقل فکر می کنم باید واقع بین بود نه خوشبین و نه بدبین.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/17زمان 6:0 بعد از ظهر  توسط فطری | 

به نام خدا

نمی دانم از کجا باید شروع کنم!

کمی به نظرم سخت می رسد که چیزی بنویسم و یا آن چیزی که می خواهم بگویم. به هر صورت باید شروع کرد.

چون معتقدم که صدایی که خاموش است اصلاْ آن صدا وجود ندارد. چرا که اگر صدایی می بود خاموش نبود.

بعضی ها گفتند که خاموشی خود هزاران ناگفته هاست، ولی من می گم که خاموشی، خاموشی هست، و شاید هم اصلا چیزی نباشد.

خداوند مهربان است

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/17زمان 1:38 بعد از ظهر  توسط فطری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
چگونه سخن گفتن میزانیست برای چگونه اندیشیدن

پیوندهای روزانه
تصویر
افغانستان امروز نوشته های دوست اندیشمندم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/08/01 - 87/08/30
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/06/01 - 86/06/31
85/11/01 - 85/11/30
85/09/01 - 85/09/30
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
آرشیو موضوعی
سخن آغازین
پیوندها
افغانستان امروز (سید سرور حسینی مهرورز)
برگ سبز (محمد نادر رحمتی)
اینجا یکی از هزاران بعثت است است (سید محمد تقی اخلاقی)
رهرو (محمد جواد احمدی)
پر پرواز (محمد رضا رضوانی)
یادداشت ها و تأملات (محمد امین زواری)
خانه کودکان افغان
شُکُوه
حرفهای دلم (محمد قادر میرزایی)
افغانستان (مرتضی رحیمی)
پیامک های دل (حسن جعفری)
سنگ صبور (حسین ایوبی)
ابراهیم (ابراهیم حجازی)
گذر قصاب ها!!!(محمد امین محمدی)
Display Time